![]() |
![]() |
|
|
سلام خوبيد؟ تا حالا به تكامل بر اثر جهش هاي ﮋنتيكي فكر كرديد؟ تا حالا در مورد الگوريتم ﮋنتيك -یه الگوریتم برای جستجو و بهینه سازی تصادفی
اگه نه٬ اين مطلب مي تونه كسل كننده نباشه!!! يكي بود٬ يكي نبود! زير گنبد كبود هيچكي نبود. زرافه هم نبود! اون قديما يه حيووني بود که توي دشتهاي پر از علف زندگي مي كرد. چرندگان دشت هميشه با آرامش تمام مشغول چرا و حال و حول بودند. چرا ؟ چون هيچ حيوون گوشت خواري بنود كه اونا رو شكار كنه. زندگي اونا به خوبي سپري مي شد تا اينكه چمعييت اونا خيلي زياد شد. كم كم مقدار علوفه به خاطر چراي زياد كمتر و كمتر شد. يه سري از حيوونا كه ميتونستن از درختا بالا برن شروع كردن به خوردن برگ درختا. يه سري رﮋيم غذاييشون رو تغيير دادند و به ريشه ها روي آوردن. اين وسط سر جد زرافه هاي امروزي بي كلاه مونده بود و چند گونه ي ديگه كه همون سالا منقرض شدن.
يه روز مامان زرافه كه چند سالي مي شد بچه دار نمي شد و به دوا و دكتر و دعا و ... روي آورده بود يه 4 قلو زاييد! اول همه خوشحال شدن ولي وقتي بچه ها همه سر پا وايسادن ... اولي پاهاش دراز تر از حد معمول بود! دومي تنش دراز تر بود! سومي گردنش و چهارمي هم گردن و هم پاهاش دراز بودن! واي خواهر نبودي ببيني صغري خانم –مادرشون- چه شيوني مي كرد! ... ماهي گذشت و بچه ي اول چون نميتونست به راحتي سرش رو به جوي آب برسونه و آب بخوره از تشنگي مرد... صغري خانم شيون مي كرد! فصلي گذشت و بچه دومي از بس تنش دراز بود يه شب توي خواب گره خورد و مرد! صغري خانم شيون مي كرد!... سالي گذشت و بچه سومي گردنش اونقدر دراز تر از پاهاش شد كه نه تونست از علف روی زمين بخوره و نه از برگ درخت توی آسمون! صغري خانم شيون مي كرد! و اما بچه چهارمي كه پاها و گردنش هر دو دراز بود: هم مي تونست آب بخوره٬ هم مي تونست از برگ درخت بخوره و هم اينكه توي خواب گره نمي خورد! اين شد كه نمرد و صغري خانم ديگه شيون نمي كرد! ... بچه بزرگ شد و قوي... ازدواج كرد... سه تا بچه به دنيا تقديم كرد كه دوتاشون مثل خودش بودن... و سال ها گذشت و .... و ما الان زرافه داريم! اوه. صغري خانم رو فراموش كردم. علف كم شد. بچش براش برگ مي كند و... يه روز مرد ... ... ...
... حالا ببينيم چي شد كه اينطوري شد: يه جهش ﮋنتيكي! فرض كنيد كه توي DNA اونا سه تا کروموزم بوده كه با هم طول پا ها و سه تا ديگه طول گردن و سه تا ديگه طول تنه رو مشخص ميكردن. فرض كنيد يه DNA مثل يه عدد مبناي 2 باشه. حالا ببينيم چي شده:
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 15:9 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
تا حالا به راه رفتن فکر کردی؟ منظورم راه رفتن روی خاکه؛ لحظه ای که پا رو روی خاک کلوخه شده میذاری و خاک زیر پات خاک می شه. صدای خورد شدنش و حسش خیلی قشنگه. چند هفته پیش وقتی داشتم توی کوچه باغای بیاره (روستایی نزدیک سی سخت) راه می رفتم اولین باری بود که این حس و لذت خاص رو می چشیدم. از اون وقت تا الان وقتی یادش می افتم به این فکر می کنم که تمام اون روزهای کودکی و نوجوانی که توی این باغ ها کار کردم و از لحظه ها و روزهام لذت نمی بردم، اگر این احساس رو می تونستم درک کنم، می تونستم شاد تر باشم. البته شاید همون روز ها باعث شده که حالا بتونم این احساس رو درک کنم. این احساس رو درک کردید؟ اگه نه، با زور زدن نمی آد! باید بذاری خودش متولد بشه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:0 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
پریروز با یکی از دوستام رفتیم حوض دال. خیلی حال داد. 10 شب رسیدیم پناهگاه. اینم عکسه برنامه:
میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی! راسته به خدا ! توی این برنامه من یه تجربه ی جدید به دست آوردم و فهمیدم که بهتره فبل از گرفتن عکس – چه توی روز، چه توی شب – در لنز رو بردارید! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 13:51 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
خدا به داد ادبیات ایران زمین برسه. این یکی رو دست نزده بودم که زدم! باز زاییدم!
اینم مال امشب: ... بی نام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:46 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
- ساعت ۵:۳۰ می اومد. پیرمرد رو می گم. مثل ... ها آمار همه ی آدمای پارک رو داشتم. آدم متفاوتی بود! یه بوم جلوش بود و نقاشی می کشید. بدم نمی اومد کارش رو ببینم. رفتم جلو ... - پنجشنبه کارش تموم شد. احتمالا ً برای پیدا کردن یه سوژه ی جدید جاش رو عوض می کنه. - اما نکرد ... - - - الان چند هفته ای هست که فواد رو می بینم و البته کارهاش رو هم همین طور. خودش می گفت لازم نیست آقا بذارم پس و پیش اسمش، پس میگم فواد. مثل اینکه خیلی وقته که اینجا میاد (از قرار من غریبه ی تازه وارد بودم نه اون!). - خیلی دوست دارم که بدونم چرا هر بار همون جا میشینه و حتی زاویه ی نشستنش رو هم عوض نمی کنه و درخت ها رو نقاشی می کنه. شاید بپرسم... - به خودم گفتم برگشتنی می پرسم. نبودش. خدا رو شکر رفته بود ... - - - امروز دلم رو زدم به دریا. پرسیدم. گفت که هر بار جزئیات کار فرق می کنه؛ برگ های خشک زیر درخت ها، شاخه های شکسته و حتی جای سایه ها به خاطر تغییر فصل... گفتم: آها ... . - - امشب باز کلافه شدم. نمی تونم بخوابم. این بار ازش نمی پرسم، هرچند فکرم رو مشغول کرده. اون هیچ وقت توی نقاشی هاش زمین رو نمی کشید. من از اون نمی پرسم. اما از شما می خوام که بهم بگید: چرا فواد همیشه همون جا می نشست و همیشه سعی می کرد همون درخت ها رو بکشه؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم خرداد 1387ساعت 1:5 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:33 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
یه عکس از بچگی ام پیدا کردم و زودی زدم توی وبلاگ! آخه این جز معدود عکساییم بود که برا گرفتن دوربین از بابام اشک نمی ریختم...
*** |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:58 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
بی نام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:53 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
کاش زودتر ...
کاش ... ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:12 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
زنان ده كوه «ده كوه» نامي خيالي براي روستايي است در ميان نزديك به ۴۰۰۰۰ روستا در ايران كه هر يك به سان واحه اي سر سبز و نشاط انگيز در گوشه و كنار اين فلات پهناور پراكنده شده اند. من خود روزگاري چند در يكي از اين دهكده ها، در منطقه كهگيلويه و بوير احمد، مهمان ناخوانده لرهاي سرزنده و غيرتمند آن ديار بودم و يك سال و اندي در كنارشان روزگار گذراندم و در غم و شادي و عيش و عذايشان شريك بودم. لینک: http://www.iran-newspaper.com/1382/820415/html/young.htm |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:5 توسط مهدی رضایی پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| آرشیو موضوعی |
|
عکس مستندسازی - فیلم ما... چیزای خوب٬ براي بجه هاي خوب! |
| پیوندها |
|
حامد منصوری آناپورنا دلگشا علی خردمند فدراسیون کتری انجمن کوهنوردی دانشگاه صنعتی اصفهان |
|
RSS
|